
کالبد شکافی یک فاجعه شهری پس از مرگ کودک سه ساله سنندجی
وقتی شهر، مرز انسان و حیوان را گم میکند و جان یک کودک میان خلأ قانون، ضعف مدیریت، آموزش ناکافی و تصمیمهای نیمهتمام از دست میرود، چه کسی مسئول است؟
مرگ کودک سهساله در سنندج، مسئله حمله یک سگ نیست، بلکه فروریختن تدریجی مرزهای امنیت در فضای شهری است. جامعهای که پس از هر حادثه چند روزی اندوهگین میشود و سپس همه چیز را به فراموشی میسپارد، دیر یا زود همان تراژدی را دوباره تجربه خواهد کرد.
در جغرافیای سیاسی فضای شهری، شهر علاوه بر مجموعهای از خیابانها، ساختمانها و پارکها و … قلمرو اعمال اقتدار عمومی است. هرگاه این اقتدار در مدیریت فضا، قانون و مسئولیت دچار خلأ شود، بازیگران دیگری جای آن را پر میکنند؛ گاهی ناهنجاریهای اجتماعی، گاهی تصرفات غیررسمی و گاهی گلههای سگهای بلاصاحب.
مشکل حضور حیوانات نیست؛ مسئله، عقبنشینی حکمرانی از بخشی از قلمرو خود است. هانری لوفور، معتقد بود شهر باید فضایی برای زیستن انسانی باشد، نه صرفاً مکانی برای سکونت. اما زیستن، پیش از هر چیز، امنیت میخواهد. کودکی که نتواند در کوچه یا پارک شهرش با امنیت قدم بزند، در عمل از ابتداییترین حق شهری خود محروم شده است.
سالها پیش، یکی از همین سگها در پارک بهاران، پای پدرم را گاز گرفت. با شهرداری تماس گرفتم؛ نیروها آمدند و سگ و تولههایش را برای انتقال به محل نگهداری جمعآوری کردند. اما ماجرا همانجا پایان نیافت. فردی که به آن سگها غذا میداد، با پیدا کردن کارکنان شهرداری، مقابل خانه آنان رفت و با اصرار و اعتراض، خواستار بازگرداندن حیوانات شد. یکی از کارکنان شهرداری با درماندگی با من تماس گرفت و گفت: «واقعاً ماندهایم چه کار کنیم.»
به او گفتم اگر دوباره مراجعه کرد، بگویید فرد آسیبدیده موضوع را از طریق دادگستری پیگیری کرده و اگر ادعایی دارد، مشخصاتش را بگذارد تا مسئولیتش نیز روشن شود. پس از آن، ماجرا خاتمه یافت.
این روایت برای سرزنش یک شهروند نیست؛ بلکه نشانه یک خلأ ساختاری است. وقتی قانون شفاف نیست یا درست اجرا نمیشود، آموزش عمومی وجود ندارد، مسئولیت نهادها پراکنده است و برنامهای علمی برای مدیریت حیوانات شهری اجرا نمیشود، احساسات فردی جای سیاست عمومی را میگیرد. نتیجه آن است که نه امنیت شهروندان تضمین میشود و نه رفاه حیوانات.
اولریش بک، جامعهشناس آلمانی، در نظریه «جامعه مخاطره» توضیح میدهد که بسیاری از فاجعههای امروز، محصول طبیعت نیستند؛ بلکه نتیجه تصمیمهای ناقص، ترک فعلها و مدیریتهای ناکارآمدند. مرگ این کودک نیز از همین جنس است. اگر هر سال هشدار داده شود( که داده میشود)، اگر بارها حمله سگها تکرار شود(که میشود) و با این حال اقدام مؤثر و پایدار صورت نگیرد( که نمیگیرد)، دیگر نمیتوان همه چیز را به «حادثه» تقلیل داد و در قالب قضا و قدر بستهبندی کرد؛ این خروجی یک سیستم است.
توماس هابز فلسفه وجودی حکومت را در تأمین امنیت عمومی میدید. امنیت، نخستین وظیفه حکومت است؛ زیرا بدون آن، سایر خدمات عمومی نیز معنای خود را از دست میدهند. وقتی خانوادهها با نگرانی از عبور فرزندشان از یک کوچه یا بازی در یک پارک سخن میگویند، این تنها یک دغدغه شخصی نیست؛ بلکه نشانه تضعیف اعتماد عمومی به نظام مدیریت شهری است.
در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، مسئله سگهای بلاصاحب نه با رهاسازی بیضابطه حل شده و نه با برخوردهای مقطعی. ثبت هویت حیوانات، عقیمسازی، واکسیناسیون، ایجاد پناهگاههای استاندارد، ممنوعیت رهاسازی حیوانات، آموزش عمومی و اجرای مستمر قانون، مجموعهای از اقداماتی است که هم امنیت شهروندان را افزایش داده و هم از رنج غیرضروری حیوانات کاسته است. آن کشورها مسئله را احساسی مدیریت نمیکنند؛ آن را بهعنوان یک مسئله حکمرانی میبینند.
دفاع از حقوق حیوانات، نشانه بلوغ اخلاقی یک جامعه است، اما حمایت از حیوانات زمانی معنا پیدا میکند که در چارچوب قانون، مسئولیتپذیری و مدیریت علمی و حفظ حقوق شهروندی باشد. غذا دادن به سگها بدون مشارکت در برنامههای عقیمسازی، واکسیناسیون و ساماندهی، راهحل نیست؛ همانگونه که جمعآوری مقطعی نیز راهحل نیست.
دیوید هاروی معتقد است کیفیت یک شهر را باید از نحوه توزیع فرصتها و امنیت در آن سنجید. شهری که امنیت در آن به شانس وابسته شود، بخشی از کارکرد اصلی خود را از دست داده است.
باید پذیرفت که مسئله فقط سگهای بلاصاحب نیست؛ بلکه بخشی از مدیریت شهری، بیصاحب مانده است. و بدبختی دنیای ما این است که خوب نگاه نمیکنیم و همین منشأ چنین فاجعه هایی میشود؛ همه حادثه را میبینند، اما هیچ کس ساختار تولید کننده حادثه را نمیبیند. در شهری که جان یک کودک میان خلأ قانون، ضعف مدیریت، آموزش ناکافی و تصمیمهای نیمهتمام از دست میرود، چه کسی مسئول است؟
بهنام امیری




