
کسی می داند مادر «رویا» کجاست؟ در کردستان است یا آسمانی شده است؟ دختر در تهران و مادر در کردستان اما سالهاست در بیشتر نقاط کشور به ویژه در سنندج و تهران و زنجان دنبال هم هستند اما همدیگر را پیدا نمی کنند.
شاید این گزارش یک مادر را به دختر ۳۶ سالهاش برساند؛ رویا ۳۶ سال منتظر یک نشانی است، کودک خردسالی که از بهزیستی سنندج سر از خانهای در تهران درآورد، رویا امروز مادر ۲ فرزند است اما هنوز دنبال مادرش میگردد آیا کسی هویت واقعی رویا را میشناسد؟ (در این تصویر رویا در آغوش مادربزرگ ناتنی خود است)
بعضی آدمها تمام عمرشان را با خاطرات کودکی زندگی میکنند؛ با تصویری از اولین آغوش، صدای مادر، خانهای که در آن بزرگ شدهاند و قصهای که درباره روز تولدشان شنیدهاند. اما برای «رویا»، کودکی نه یک خاطره روشن، بلکه یک سؤال بیپاسخ است؛ سؤالی که از سالهای کودکی با او بزرگ شده و حالا، پس از ۳۶ سال، هنوز هر روز خودش را به شکل تازهای به او یادآوری میکند: «من واقعاً چه کسی هستم و مادرم کجاست؟»رویا امروز ۳۶ ساله است؛ ازدواج کرده، فرزند دارد و زندگی خودش را ساخته، اما در گوشهای از ذهنش هنوز همان دختر بچهای ایستاده که میخواهد بداند روزی که از بهزیستی سنندج به خانوادهای در تهران سپرده شد، چه اتفاقی برایش افتاده است. خودش میگوید سالها تصور میکرد پدر و مادر واقعیاش مردهاند؛ روایتی که خانوادهای که او را بزرگ کرده بودند، برایش تعریف کرده بودند. اما بعدها حرفهایی شنید، نشانههایی پیدا کرد و اسنادی در دست گرفت که همه چیز را برایش به یک معمای بزرگ تبدیل کرد.از آن روز، جستوجو برای پیدا کردن گذشته آغاز شد؛ جستوجویی که رویا میگوید او را ۵ بار از تهران تا بهزیستی و دادگاه کردستان کشاند. هر بار با یک سرنخ تازه، امیدی در دلش روشن شده و هر بار با بنبست، دوباره به همان سؤال قدیمی برگشته است.حالا او نه دنبال گذشتهای افسانهای است و نه میخواهد زندگی امروز خود را انکار کند؛ فقط میخواهد بداند در آن روزهای دور چه اتفاقی افتاده است؛ نام واقعی مادرش چه بوده، خودش چگونه به بهزیستی رسیده و چرا سرنوشتش از آغوش خانوادهای در کردستان به خانهای در تهران گره خورده است.
یک تاریخ مهم؛ ۱۰ فروردین ۱۳۷۰
بیتابیهای رویا برای یافتن گذشتهای که شاید مادر چشم انتظار و خانوادهای بیقرار در نقطه انتهایاش باشد همسر و فرزندان رویا را هم جان به لب کرده و برای نجات او از این شرایط حاضرند هر سختی را به جان بخرند.و حال به رسانه پناه آوردهاند تا به قول خودش صدایی که بهزیستی نشینده را از دریچه رسانه به گوش کسانی برساند که بتوانند او را از این شرایط بیهویتی بیرون بکشاند بیش از همه چشم انتظار حمایت از سوی مسئولان ارشد استان برای باز کردن این گره ۳۶ ساله از زندگیاش است.چند برگ کاغذ قدیمی را از کیفاش بیرون میکشد شناسنامهای که به اسم خانواده تهرانیاش است کارت واکسنی که تاییدی بر فرزند کردستان بودناش دارد و تنها امید برای یافتن خانواده واقعیاش.برای رویا، همهچیز از یک تاریخ شروع میشود؛ دهم فروردین ماه سال ۱۳۷۰. روزی که، بنا بر روایت او، کودکی خردسال از یکی از مراکز بهزیستی سنندج به خانوادهای در تهران سپرده شد.میگوید: از زمانی که پنج یا شش سال بیشتر نداشتم، احساس میکردم خانمی که مرا بزرگ میکند، مادر واقعیام نیست، هر بار این موضوع را به زبان میآوردم، با واکنش تند مواجه میشدم سوالی که در در شب عروسی هم تکرار شد و همچنان بیپاسخ ماند.تا اینکه یک روز، در سال ۱۳۹۰، جملهای شنید که تمام زندگیاش را زیرورو کرد. مادربزرگام به زبان ترکی گفت «تو بچه این خانواده نیستی.» همان یک جمله کافی بود تا تمام تکههای مبهم کودکیام، ناگهان به یک کابوس بزرگ تبدیل شود.
آن شب حالم بهشدت بد شد و کارم به اورژانس و درمان کشید. صبح روز بعد، دیگر نمیتوانستم منتظر بمانم میخواستم بدانم حقیقت چیست. اعترافی که بعد از سالها گفته شد.پدرخواندهام تنها امیدم برای یافتن آدرسی از هویت گمشدهام بود که البته ابتدا با مقاومت و ناراحتیاش همراه بود، اما سرانجام، پدرخواندهام گفت اطلاعاتی دقیق درباره گذشته واقعیات ندارم و تنها میدانم که در فروردین ماه سال ۱۳۷۰ از بهزیستی سنندج بعد از پرداخت ۵ هزار تومان که گفتن حمایت از این نهاد است تحویلت گرفتهام و بعد از آن هم هیچ وقت نه به بهزیستی و نه به کردستان مراجعه نکردهام و آنها هم هرگز پیگیرت نبودهاند و در نهایت تنها مدارکی را که در اختیار داشت تحویلم داد.در یکی از مدارکی که رویا در اختیار دارد، نام مادری به نام فاطمه محمدیبیک درج شده که میگوید پس از پیگیریهایش، نتوانسته وجود چنین هویتی را در سوابق رسمی پیدا کند.رویا حالا میان چند روایت، چند سند و چند خاطره ایستاده است؛ هیچکدام آنقدر روشن نیستند که بتواند با اطمینان بگوید حقیقت کدام است.
تلخترین بخش داستان؛ مادرت زنده بود و دنبالت میگشت
اما تلخترین بخش داستان شاید همینجا بود که برادر مادرخوانده رویا در لحظات مرگ از او خواسته بود به خاطر پنهان کردن برخی واقعیتهای زندگیاش حلالشان کند، جملاتی که هنوز که هنوز است برای او تلخترین لحظات را با بیان دوبارهاش رقم میزند در حالی که اشکهایاش را از پهنه صورتاش پاک میکند میگوید داییام در آن ثانیههای آخر حیاتش گفت: مادرت به همراه عمویت چند بار به دنبالات تا زنجان آمدند گفتیم بر اثر تب و مریضی فوت شدی آب پاکی را روی دستشان ریختیم جوری که دیگر برنگردند.اما گویا مادرم خسته نشده بود تا جاییکه حتی به بهزیستی و نزد یکی از بستگان مادرخواندهام که از بانیان و معرفان خانوادهام به بهزیستی کردستان بودند رفته بود اما در آنجا هم به درب بسته برخورد کرده بود. و این روایتها او را با یک سؤال بزرگ مواجه کرده که اگر مادراش واقعاً سالها به دنبال دخترش بوده، رویا کجای این داستان ناپدید شده است؟ پرسشی که هیچکس تاکنون پاسخی به او نداده است. فقط متولیان وقت بهزیستی گفتهاند برایمان دردسر درست نکن برو به زندگیات برس!؟سالها بعد، وقتی رویا تصمیم گرفت برای پیدا کردن ریشههایش دوباره به همان نقطهای برگردد که به گفته خودش آغاز قصه زندگیاش بود، به سراغ بهزیستی و بعد از آن خانم بابایی رفت؛ زنی که به قول رویا در سال ۱۳۷۰ در بخش پذیرش بهزیستی حضور داشته و او را تحویل خانواده فرایی داده است.
یک کارت واکسن؛ شاید کوچکترین سرنخ یک زندگی!
خانم بابایی به رویا گفته بود؛ اگر قانونی تو را تحویل داده باشند، باید پدرت شش ماه به صورت آزمایشی تو را گرفته باشد؛ باید میآمدند، شرایط خانواده را بررسی میکردند و بعد مراحل واگذاری انجام میشد موضوعی پدرخوانده رویا در تماس تلفنی با خانم بابایی آن را نفی کرده بود.و همه اینها دست به دست هم داد تا این سوال طی این هم سال همچون خوره به جانش بیفتد، اگر واگذاری قانونی بوده، روند آن چگونه طی شده و اگر پروندهای وجود داشته، چرا امروز اثری از آن پیدا نمیشود؟ماجرا برای رویا به همینجا ختم نشد با بغدادی، رییس وقت سازمان بهزیستی در آن سال تماسی گرفت؛ گفته بود در آن سالها مواردی وجود داشته که کودکان بدون طی کامل مراحل اداری واگذار شدهاند و احتمال میدهم توهم یکی از همان ها باشی، الان خانواده میخواهی چکار دردسر برایمان درست نکن و به زندگیات بچسب! مسئولان فعلی بهزیستی هم به رویا گفتهاند اگر اسنادی از آن سالها هم وجود داشت، پس از گذشت سه دهه از بین رفته باشد.در میان تمام مدارکی که رویا در اختیار دارد، یک کارت واکسن برایش اهمیت ویژهای دارد. کارت واکسنی که نام او را در خود دارد و در آن، نام مراکز بهداشتی سنندج دیده میشود.تاریخ درجشده برای نخستین واکسن نیز به تاریخ ۲۹ آذر ماه ۶۹ با تاریخ تولدی که امروز در شناسنامه او ثبت شده، همخوانی ندارد البته شناسامه را هم با تلاش بستگان بدون هیچ مدرکی از دادگاه خانواده جدیدش از زنجان گرفتهاند.برای دیگران شاید اختلاف دو تاریخ روی دو برگه باشد. اما برای رویا این دو تاریخ، دو در متفاوت به یک گذشته گمشدهاند.
رویا هنوز منتظر یک صداست
شاید برای خیلیها، ۳۶ سال مدت زیادی باشد؛ آنقدر زیاد که بتوان گذشته را کنار گذاشت و به زندگی امروز چسبید. اما برای رویا، گذشته هنوز تمام نشده است. چون بعضی سؤالها با گذشت زمان کوچک نمیشوند؛ برعکس، هر سال که میگذرد، عمیقتر میشوند.رویا سالهاست میان چند روایت، چند سند و چند خاطره سرگردان است؛ میان حرفهایی که از کودکی شنیده، گفتههایی که بعدها از اطرافیان شنیده و مدارکی که به باور خودش با روایت رسمی زندگیاش همخوانی ندارند. او نمیگوید پاسخ همه این پرسشها را میداند؛ اتفاقاً تمام چیزی که میخواهد، پیدا شدن پاسخی روشن و مستند برای همین ابهامهاست.رویا امروز دیگر آن کودک خردسالی نیست که روزی از سنندج به تهران رفت. او زنی ۳۶ ساله است که خودش خانوادهای ساخته و فرزندانی دارد؛ اما در قلبش هنوز جایی برای همان کودک باقی مانده است؛ کودکی که میخواهد بداند مادرش چه کسی بوده، آیا روزی به دنبالش آمده، چرا از او جدا شده و سرنوشت آن روزهای نخست زندگیاش چگونه رقم خورده است.شاید پاسخ این قصه در یک پرونده قدیمی، یک سند فراموششده، یک شاهد، یک خاطره یا حتی یک آزمایش علمی باشد؛ شاید هم پیدا کردن پاسخ، چیزی را در گذشته تغییر ندهد. اما برای رویا، دانستن حقیقت خودش یک پایان است؛ پایانی برای سالها حدس، جستوجو، انتظار و پرسش.
۳۶ سال از آن روز گذشته است اما شاید کسی هنوز نامی را به خاطر داشته باشد. شاید خانوادهای سالهاست در جستوجوی دختری بوده که سرنوشتش را نمیدانستهاند.اگر درباره هویت رویا، خانواده بیولوژیکی او یا سرنخهای مرتبط با سال ۱۳۷۰ اطلاعات مستندی دارید، میتوانید با ما تماس بگیرید. هر اطلاعاتی، حتی یک نام، یک نشانی، یک عکس یا یک خاطره، ممکن است بخشی از این پازل ۳۶ ساله باشد. منبع:خبرگزاری فارس




