
روزی که انگار کائنات علیه آرامشم بسیج شده بودند؛ پشت فرمان، در میان هیاهوی کرکننده شهر، خشم، همسفرم شده بود. صدای بوقهای ممتد، تنه زدنهای عابران، و بینظمی چرخدندههای شهر، روحم را خراش میداد. آنقدر کلافه بودم که دنیا برایم به قفسی تنگ بدل شده بود. ناچار، شیشه را بالا کشیدم؛ گویی میخواستم دنیا را پشت آن شیشهها حبس کنم.
دست لرزانم دکمه ضبط را فشرد. طنین یک آهنگ قدیمی، نوستالژیک و غریب، در فضای کوچک ماشین پیچید. آهنگی که صدها بار شنیده بودم، اما این بار، رنگ و بوی دیگری داشت. انگار نتها مستقیم به قلب دردمندم نفوذ کردند. بیاختیار، قطرههای اشکم جاری شد. دیگر نمیخواستم به مقصد برسم؛ پام را از روی گاز برداشتم، سرعت را کم کردم و خواستم در آن غمِ عمیق و آن موسیقی آشنا، غرق شوم. گویی کلمات آهنگ، آیینهای بود که تمام حال درونم را بیکموکاست بازتاب میداد؛ انگار تشنه بودم که صدای دردم را در قالب آن ملودی بشنوم.
وقتی به مقصد نزدیک شدم، خاطرهای در ذهنم جرقه زد؛ همان آهنگ… همان نتها… اما در روزگاری دیگر، در لحظهای از سرِ سرخوشی. به یاد آوردم که چطور همان ملودی، لبخندی به لبم نشانده بود و شاید حتی در اوج بیخیالی، بشکنی هم زده بودم.
آن لحظه بود که درکی عمیق در من جوانه زد: موسیقی، همان معجزهای است که هم التیام زخمهای عمیق است و هم چاشنی سرخوشیهای ناب. و درست در همان لحظه، به آدمهای زندگیام فکر کردم. آدمها هم درست مثل همین آهنگها هستند. گاهی در اوج صمیمیت، همان ملودی آرامشبخشی میشوند که حال خرابمان را خوب میکند، و گاهی، آنچنان در وجودمان گره میخورند که بود و نبودشان، به تضادی دردناک تبدیل میشود؛ همان آدمهایی که میتوانند در یک لحظه، هم پناهگاهِ امنیت روحمان باشند و هم خشم و نفرتی را در ما برانگیزند که نفس کشیدن را دشوار کند.
ما با موسیقی و آهنگها زندگی میکنیم و با آدمها میمیریم و زنده میشویم؛ و هر دو، در ذات خود، همزمان هم شفا هستند و هم درد.»
دلنوشته: نشمیل علیمرادی/سنندج




