فرهنگی

زنانگی، تقلا و اثبات نیست. بودن است، خود زندگیست

اشک میریزم برای سرزمینی که جای دیگری از قلبم را گرفته. این تقابل عجیب، شاید خودش بخشی از زنانگیه این روزهایم شده اند ؛ هم خانه، هم وطن؛ هم آرامش، هم درد.

این روزها مدام به زنانگی تمام شیفت میشوم؛ انگار که تجربه‌های تازهای از کهن‌ترین روتینهای زندگی‌ام را  دارم. میدانم که با تمام وجود در حال وهوای زن بودن غرق شده‌ام.

روزهای میگذرند و من با دقتی تازه، با ظرافتی که تا دیروز نمیشناختمش، به کارهای همیشگی‌ام مشغولم. کارهایی که سالها انجام میدادم، حالا در آشپزی، در چیدن خانه، در نظم دادن به وسایل، یک راز پنهان حس میکنم؛ نه از سر تکلیف، که از سر آیین. تمیزی خانه و مرتب بودن گوشه گوشهاش، آرامشی عجیب به دلم میدهد. وقتی کیک میپزم یا مربا میگذارم ، انگار دارم با مواد اولیه ش  حرف میزنم. هر قابلمه برایم یک بوم نقاشی است، هر ادویه یک رنگ تازه..

لباسهایم ،دوست دارم که سایه‌ای از ملکه بودن روی شانه‌هایم بیندازند و موهای کوتاهم را جسارتی میدانم برای زنی که خالق است و قدرتمند.

نمیخواهم با زندگی بجنگم؛ میخواهم با آن برقصم. این را تازه فهمیده ام: زنانگی، تقلا نیست. اثبات نیست. فقط بودن است. بودن در خانه، بودن در کتاب، بودن در زندگی، بودن در خودم.

ساعتی از روز را با کتاب میگذرانم؛ این روزها غرق «کلیدر» شده‌ام، با مارال و گلمحمد نفس میکشم، در روایت زیستن گم میشوم.

و در میان این آرامش خانگی، گاهی اخبار جنگ دلم را میفشرد؛ اشک میریزم برای سرزمینی که جای دیگری از قلبم را گرفته. این تقابل عجیب، شاید خودش بخشی از زنانگیه  این روزهایم شده اند ؛ هم خانه، هم وطن؛ هم آرامش، هم درد.

و در همین فکرهاست که میبینم وطن و زن چقدر شبیه اند:

به سرزمینم میمانی،

اندوهگین،

اما زیبا،

چنان دوستداشتنی… درست مثل ما.

دلنوشته از نشمیل علیمرادی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا